· درسهايشان، ساده تر و راحت تر بود؛

مثل علوم تجربي، همه چيز در يک جلد؛


اما اين روزها

درس ها جدي تر و دشوارتر (زيست شناسي، شيمي، فيزيک؛ همگي به جاي علوم تجربي).

· تعداد دوستان زيادتر بود، دوستان قديمي تر؛


اما اين روزها

شايد بعضي ها هنوز زنگ تفريح، تنها قدم بزنند و يا به دنبال هم صحبتي.

· بچه ها بيشتر در زمان «حال» زندگي مي کردند؛

به دنبال بازي، شادي، تفريح، دويدن و ...


اما اين روزها

کم کم به فکر آينده: رشته ي تحصيلي، شغل، خوشبختي،

 

آرزوها، احتمالات و ...

· اگر گاهي (خداي ناکرده) تهديدي، توبيخي، فريادي از بزرگتر سر مي زد،

زودتر فراموش مي کردند و کينه اي به دل نمي گرفتند

 (يا لااقل کمتر مي گرفتند)؛


اما اين روزها

شايد ديرتر فراموش کنند، کمتر ببخشند؛ زيرا بارها به آن فکر مي کنند،

تجزيه و تحليل مي کنند،

به معني جديد حرف ها و مفاهيم آن پي برده اند و

 

نکات تازه اي در آن کشف مي کنند.

· حرف شنوي و پيروي از بزرگترها چندان کار سختي نبود،

 

«چشم» گفتن و «بله» گفتن بيشتر و راحت تر بود؛


اما اين روزها


«چشم» گفتن، «باشه » و «بله» گفتن، کمي سخت تر شده است؛

 شايد علت آن پي بردن به «نظر خودم»، «عقيده ي خودم» و «... خودم» باشد.

 گويا انتظار دارند بزرگترها به اين عقايد «نو» احترام بگذارند

 (هرچند شايد درخواست نکنند).

· هنگام گفت وگو با بزرگتر، «جر و بحث» کمتر بود، خيلي لازم نبود حتماً

 

براي هر حرف نظري، دليل بياوريم، حتماً منطق و علت آن را توضيح دهيم؛


اما اين روزها

بارها مي شنويم «چرا؟»، «به چه دليل؟» و ... گويا قانع شدن دشوار شده

است. شايد علت آن پديد آمدن توانايي هاي ذهني جديد باشد که قبلاً کم

 رنگ تر بود؛ همان توانايي هايي که موجب شده آنها رياضيات جديد را

بفهمند، مسائل دشوار فيزيک را درک کنند و ...

· بيشتر، نظر بزرگترها (پدر، مادر، معلم) مهم بود؛ همين که آنها

 

تعريف مي کردند، تشويق مي کردند و ... کافي بود؛


اما اين روزها


نظر دوستان و هم سن و سال ها، اهميت پيدا کرده (شايد هم خيلي

اهميت پيدا کرده) باشد و اين سؤالات (يا دغدغه ها) بيشتر شده باشد:

"نکنه به نظر بچه ها خنده دار باشه؟"، "نکنه اونا منو مسخره کنن؟"،

 "اگه باهام قهر کنن چي مي شه؟" و ...

· خود را خيلي «بي همتا»، «بي رغيب»، «باهوش» و شايد هم

 

«کم هوش» نمي دانستند، تا حدي عادي مي پنداشتند؛


اما اين روزها


به تدريج باورهاي جديدي درباره ي خود پيدا مي کنند،

گويا نظرات آنها درباره ي خود، تا حدي «غلوآميز» و «اغراق» است:

«من خيلي باهوشم»، «هيچ کس مثل من نيست»، :من اصلاً نمي فهمم»

 و... گويا مي پندارند که يا خيلي بالا هستند يا خيلي پايين و افسانه اي

 دارند خيلي شخصي.